من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابمبدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقیو گر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابمبیا ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانهکه گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابممرا روی تو محرابست در شهر مسلمانانو گر جنگ مغل باشد نگردانی ز محرابممرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نهکه پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابمسر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالمدگر ره پای میبندد وفای عهد اصحابمنگفتی بیوفا یارا که دلداری کنی ما راالا ار دست
برچسب:
نویسنده: پرهام پورحسین